تبليغاتX
::. بی صدا اسمتو فریاد می زنم .::

 

بی صدا اسمتو فریاد می زنم

: درباره وبلاگ

 


 

: منوي اصلي

 

صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
 

 

: نوشته هاي پيشين

 

هفته چهارم آبان 1388
هفته اوّل فروردین 1386
هفته اوّل اسفند 1385
هفته اوّل بهمن 1385
هفته سوم آذر 1385
هفته چهارم مهر 1385
هفته چهارم شهریور 1385
هفته سوم شهریور 1385
هفته دوم شهریور 1385
هفته دوم مرداد 1385
هفته چهارم تیر 1385
هفته اوّل تیر 1385
هفته سوم خرداد 1385
هفته دوم خرداد 1385
هفته چهارم اردیبهشت 1385
هفته سوم اردیبهشت 1385
هفته دوم اردیبهشت 1385
هفته اوّل اردیبهشت 1385
هفته چهارم فروردین 1385
هفته سوم فروردین 1385
هفته اوّل فروردین 1385
هفته چهارم اسفند 1384
هفته سوم اسفند 1384
هفته دوم اسفند 1384

 

: پيوندها

 

وبلاگ دوست خوبم زهرا جون
وبلاگ دوست خوبم سحر جون
دوست خوبم الویرا جون
دوست جونم مرجان
هرچی آهنگ توی دنیا هست توی این سایت هم هست
آهنگای قشنگ رو می تونید از اینجا دانلود کنید
تا حالا سایتی به این باحالی در زمینه موزیک ندیده بودم میدونم که شما هم ندیده بودید ....
وبلاگ هدی
وبلاگ ستاره بهشتی
عاشق مجنون
دیگو مارادونا هم وبلاگ داره .... منم رفتم توی وبلاگش.... شما هم سربزنید
جوکای باحال برای آدمای باحال
وبلاگ قشنگ حمید
الکس
زیاد دنبالش نگرد وبلاگت اینجاست
ستاره عشق
دل اسیر آرزوهای محاله
یافتم..... یافتم......یه سایت باحال......آموزش فلش
نژاد پرستی هم مد شده..............
مه نشین
مهسا جون
رویای تاریک
پرشین سایت
نوش
مجمو عه اي ازبهترين سايت هاي ايراني
.:: قالب سازان ::.

 

: موسيقي

 


 

:لوگوي دوستان

 

 

 
 

: طراح قالب

 

قالب هاي وبلاگ با قالب سازان

 
 
سهراب.....
سلام چطورید؟

خوانندگان گرامی این وبلاگ

و دوستداران سهراب ......

به

جشن هالووین مرگ سهراب دعوت شدید

توی قسمت نظرات...

بیایید

سهراب منتظرتونه

| #| نوشته شده در  پنجشنبه 31 فروردین1385 توسط زهره  |   |  ارسال به دوستان

 

 
پنجره

در بيمارستاني، دو بيمار در يک اتاق بستري بودند، يکي از بيماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر يک ساعت روي تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود، بنشيند ولي بيمار ديگر مجبور بود هيچ تکاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد، آنها ساعتها با هم صحبت مي کردند ، از همسر خانواده ، خانه، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي زدند و هر روز بعد از ظهر بيماري که تختش کنار پنجره بود ، مي نشست و تمام چيزهائي که بيرون از پنجره مي ديد براي هم اتاقيش توصيف مي کرد. پنجره رو به يک پارک بود که درياچه زيبائي داشت . مرغابي ها و قوها در درياچه شنا مي کردند و کودکان باقايقهاي تفريحيشان در آب سرگرم بوده اند. درختان کهن به منظره بيرون زيبائي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دور دست ديده مي شد.

 همان طور که مرد کنار پنجره اين جزئيات را توصيف مي کرد، هم اتاقيش چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي کرد و روحي تازه مي گرفت. روزها و هفته ها سپري شد تا اينکه روزي مرد کنار پنجره از دنيا رفت و مستخدمان بيمارستان جسد او را از اتاق بيرون بردند. مرد ديگر که بسيار ناراحت بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار اين کار را با رضايت انجام داد . مرد به آرامي و با درد بسيار خود را به سمت پنجره کشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بيندازد. بالاخره مي توانست آن منظره زيبا را با چشمان خودش ببيند ولي در کمال تعجب با يک ديوار بلند مواجه شد.

مرد متعجب به پرستار گفت که هم اتاقيش هميشه مناظر دل انگيزي را از پشت پنجره براي او توصيف مي کرده است ، پرستار پاسخ داد: ولي آن مرد کاملاً نابينا بود!

 

از کتاب داستانها من

 

 

| #| نوشته شده در  سه شنبه 29 فروردین1385 توسط زهره  |   |  ارسال به دوستان

 

 
سلام

خوب به سلامتی ایران هم جزء ۸ کشور توانا در چرخه کامل هسته ای قرار گرفت


این خبر خوش رو هم به همه شما تبریک میگم

منتظر نظراتتون هستم

| #| نوشته شده در  چهارشنبه 23 فروردین1385 توسط زهره  |   |  ارسال به دوستان

 

 


This Template Designed By 
Ghaleb sazan
All Rights Reserved